|
چون پاره سنگی عاشقم به گنجشکی هرا سان و هر بار نا اميد برمی گردم به خاک... بر می گردم به خويش.... نااميد نيازمند زبانه می کشد آغوشم به سويت از تو دور افتادم..... از تو دور افتادم ...... در بی مجال و لالی به کاغذ آتش رسيده می مانم جدا شده ای از نخ نگاهم چون بادکنک ماه سال هاست از کرشم باران تو می گذرم بی چترو بارانی در سايه پنهان می شوم در گريه پيدا هر چه هستم از تو دورم دور دور..... دور ...... هر چه هستم از تو دورم دور دور.... دور ...... دور ................... + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 17:44 توسط سحر |
|
| ||||||